بداهه(12)
کلاً... به شکل خامهی در کاسه: سپید ونرم!
[بی سینی...در بستر!]
آفتاب
پیشخدمتی پیر
که بر پرده میکوبد... وارد میشود
مؤدب است که چشمانت را... میبندد
تا مورچگان
به هوای عسل
از گیسوانت بالا نیایند
کهنه میپوشم
کهنه...نه![از شرابها...]تازه مینوشم
اشرافزادهای فقیرم[میبخشی که...چون نیاکانم...به تکلّف ...دری وری میگویم!]
به باد دادهام خون را خانه را خوابها را
شعر مکفی عشق مکفی روح مکفی...برباد شد!
تو ماندهای... تنها!
[بنگ!
حباب کودک ترکید در هوا!
بازیچهای که با خود... به غربت آورده بود!]
نظرات ()